تبليغاتX
عروسك شكسته دل
 
 
   
 
  باور کنید! حال و هوایم مساعد است
این شایعات ، شیوه ی بعضی جراید است
من زنده ام هنوز و غزل فکر می کنم
باور نمی کنید، همین شعر، شاهد است

پ.ن: به زودی میام با یک غزل ناب

 
 
 |    نوشته شده توسط عارف
 
 
   
 
  هوسم نیست

خون میخورم از طعنه ی اغیار و بسم نیست
صد شکوه به دل دارم و یک هم نفسم نیست
لؤلؤ صفت اندر بن این بحر سبک جوش
می غلتم و بر موج گران قدر خسم نیست
خود کامه رفیقان تنک حوصله رفتند
صد شکر که دیگر سر یاری به کسم نیست
بس زخم نهان دارم از آن راز جگر سوز
آوخ که بر آن مرهم جان دسترسم نیست
روزی هوسم کام دل از عشق بتان بود
هست اینهمه امروز، ولیکن هوسم نیست

کی واشود این عقده که در ششدر تقدیر
افتاده چنانم که ره پیش و پسم نیست ( فریدون توللی )

پ.ن: روز ماه رمضان زلف میفشان که فقیه
بخورد روزه ی خود را به گمانش که شب است
پ.ن: هوسم نیست!
 
 
 |    نوشته شده توسط عارف
 
 
   
 
  بت تراش

پیکر تراش پیرم و با تیشه ی خیال
یک شب ترا ز مرمر شعر آفریده ام
تا در نگین چشم تو نقش هوس نهم
ناز هزار چشم سیه را خریده ام

بر قامتت که وسوسه ی شستشو در اوست
پاشیده ام شراب کف آلود ماه را
تا از گزند چشم بدت ایمنی دهم
دزدیده ام ز چشم حسودان ، نگاه را

تا پیچ و تاب قد ترا دلنشین کنم
دست از سر نیاز بهر سو گشوده ام
از هر زنی ، تراش تنی وام کرده ام
از هر قدی ، کرشمه ی رقصی ربوده ام

اما تو چون بتی که به بت ساز ننگرد
در پیش پای خویش به خاکم فکنده ای
مست از می غروری و دور از غم منی
گویی دل از کسی که ترا ساخت ، کنده ای

هشدار !‌ زانکه در پس این پرده ی نیاز
آن بت تراش بلهوس چشم بسته ام
یک شب که خشم عشق تو دیوانه ام کند
ببینند سایه ها که ترا هم شکسته ام! ( نادر نادرپور )

پ.ن: شکستمش!
 
 
 |    نوشته شده توسط عارف
 
 
   
 
  خوناب خزان

شهر خاموش من! آن روح بهارانت کو؟
شور و شیدائی انبوه هزارانت کو؟
می خزد در رگ هر برگ تو خوناب خزان
نکهت صبحدم و بوی بهارانت کو؟
کوی و بازار تو میدان سپاه دشمن
شیهه ی اسب و هیاهوی سوارانت کو؟
زیر سرنیزه ی تاتار چه حالی داری؟
دل پولادوش شیر شکارانت کو؟
گرد غم ریخته سر تا سر بام و در تو
تا بشوید ز رخت، نم نم بارانت کو؟
سوت و کورست شب و میکده ها خاموشند
نعره و عربده ی باده گسارانت کو؟

چهره ها در هم و دل ها همه بیگانه ز هم
روز پیوند و صفای دل یارانت کو؟
آسمانت ،همه جا، سقف یکی زندان است
روشنای سحر این شب تارانت کو؟ ( محمد رضا شفیعی کدکنی )

پ.ن: غزلی بهتر از این برای سال نو پیدا نکردم!
پ.ن: بهار آمد نبود اما حیاتی! "احمد شاملو"

 
 
 |    نوشته شده توسط عارف
 
 
   
 
  غصه سر آید


بلبل عاشق تو عمر خواه که آخر
باغ شود سبز و شاخ گل به بر آید   ( حافظ )

پ.ن: داشتم غزلی از حافظ می خوندم با رسیدن به این بیت دلم خون شد.
پ.ن: نمیدونم چرا اما آزادی بوی خون میده

 
 
 |    نوشته شده توسط عارف
 
 
   
 
  درد جدایی

سعی کردم که شود یار ز اغیار جدا
آن نشد عاقبت و من شدم از یار جدا!
از من امروز جدا میشود آن یار عزیز
همچو جانی که شود از تن بیمار جدا
گر جدا مانم ازو خون مرا خواهد ریخت
دل خون گشته جدا ، دیده ی خونبار جدا

زیر دیوار سرایش تن کاهیده ی من
همچو کاهیست که افتاده ز دیوار جدا
من که یک بار به وصل تو رسیدم همه عمر
کی توانم که شوم از تو به یکبار جدا

دوستان قیمت صحبت بشناسید که چرخ
دوستان را ز هم انداخته بسیار جدا
غیر آن مه که هلالی به وصالش نرسید
ما در این باغ ندیدیم گل از خار جدا  ( هلالی استر آبادی )

پ.ن: به قول امیر خسرو دهلوی:
ابر و باران و من و یار ستاده به وداع
من جدا گریه کنان، ابر جدا، یار جدا!
 
 
 |    نوشته شده توسط عارف
 
 
   
 
  می بینی که...

بعد یک سال بهار آمده می بینی که
باز تکرار به بار آمده می بینی که
سبزی سجده ی ما را به لبی سرخ فروخت
عقل با عشق کنار آمده می بینی که

آن که عمری به کمین بود به دام افتاده
چشم آهو به شکار آمده می بینی که!
حمد هم از لب سرخ تو شنیدن دارد
گل سرخی به مزار آمده می بینی که
غنچه ای مژده ی پژمردن خود را آورد
بعد یک سال بهار آمده می بینی که ( فاضل نظری )

پ.ن: می بینی که...!
پ.ن: رود راهی شد به دریا کوه با اندوه گفت * می روی اما بدان دریا ز من پایین تر است "فاضل نظری"

 
 
 |    نوشته شده توسط عارف
 
 
   
 
  من چرا...

من چرا دل به تو دادم که دلم می‌شکنی؟
یا چه کردم که نگه باز به من می‌نکنی؟
دل و جانم به تو مشغول و نظر در چپ و راست
تا ندانند حریفان که تو منظور منی

دیگران چون بروند از نظر از دل بروند
تو چنان در دل من رفته که جان در بدنی
تو همایی و من خسته بیچاره گدای
پادشاهی کنم ار سایه به من برفکنی
مرد راضیست که در پای تو افتد چون گوی
تا بدان ساعد سیمینش به چوگان بزنی
تو بدین نعت و صفت گر بخرامی در باغ
باغبان بیند و گوید که تو سرو چمنی
من بر از شاخ امیدت نتوانم خوردن
غالب الظن و یقینم که تو بیخم بکنی!
خوان درویش به شیرینی و چربی بخورند
سعدیا چرب زبانی کن و شیرین سخنی  ( سعدی )

پ.ن: اگه من گفتم از سعدی یا شاعرای بزرگ شعر نمیذارم غلط کردم!
پ.ن: فاضل نظری:
از تو هم دل کندم و دیگر نپرسیدم ز خویش      چاره ی معشوق اگر عاشق از او دل کند چیست!
 
 
 |    نوشته شده توسط عارف
 
 
   
 
  جدایی

ز دو دیده خون فشانم، ز غمت شب جدایی
چه کنم؟ که هست اینها گل باغ آشنایی
همه شب نهاده‌ام سر، چو سگان، بر آستانت
که رقیب در نیاید به بهانهٔ گدایی
مژه‌ها و چشم یارم به نظر چنان نماید
که میان سنبلستان چرد آهوی ختایی
در گلستان چشمم ز چه رو همیشه باز است؟
به امید آنکه شاید تو به چشم من درآیی!
سر برگ گل ندارم، ز چه رو روم به گلشن؟
که شنیده‌ام ز گلها همه بوی بی‌وفایی

به کدام مذهب است این؟ به کدام ملت است این؟
که کشند عاشقی را، که تو عاشقم چرایی؟
به طواف کعبه رفتم به حرم رهم ندادند
که برون در چه کردی؟ که درون خانه آیی؟
به قمار خانه رفتم، همه پاکباز دیدم
چو به صومعه رسیدم همه زاهد ریایی
در دیر می‌زدم من، که یکی ز در در آمد
که : درآ، درآ، عراقی، که تو هم از آن مایی ( عراقی )

پ.ن: دوست خوبم تینا جان از مولانا برام نوشت:
زان شبی که وعده کردی روز وصل       روز و شب را می شمارم روز و شب

پ.ن: غم عشق تو رو من با کی بگم؟      همه حرفا که آخه گفتنی نیست
 
 
 |    نوشته شده توسط عارف
 
 
   
 
  غوغا میکنی

ای غنچه ی خندان چرا خون در دل ما میکنی
خاری به خود می بندی و ما را ز سر وا میکنی
از تیر کجتابی تو آخر کمان شد قامتم
کاخت نگون باد ای فلک با ما چه بد تا میکنی
ای شمع رقصان با نسیم آتش مزن پروانه را
با دوست هم رحمی چو با دشمن مدارا میکنی!
با چون منی نازک خیال ابرو کشیدن از ملال
زشت است ای وحشی غزال اما چه زیبا میکنی
امروز ما بیچارگان امید فردائیش نیست
این دانی و با ما هنوز امروز و فردا میکنی!
ای غم بگو از دست تو آخر کجا باید شدن
در گوشه میخانه هم ما را تو پیدا میکنی

ما شهریارا بلبلان دیدیم بر طرف چمن
شورافکن و شیرین سخن اما تو غوغا میکنی ( شهریار )

پ.ن: مرا ببر به خواب خود که خسته ام از همه کس
که خواب و بیداری من هر دو شکنجه بود و بس

 
 
 |    نوشته شده توسط عارف
 
 
   
 
  عاشق شدن معشوق

مینماید چند روزی شد که آزاریت هست!
غالبا دل در کف چون خود ستمکاریت هست!
چو نی؟ از شاخ گلت رنگی و بویی می رسد؟
یا به این خوش میکنی خاطر که گلزاریت هست؟
در گلستانی چو شاخ گل نمی جنبی ز جا
میتوان دانست کاندر پای دل خاریت هست!
عشقبازان رازداران همند از من مپوش
همچو من بی عزتی یا قدر و مقداریت هست؟
در طلسم دوستی کاندر تواش تاثیر نیست
نسخه ها دارم اشارت کن اگر کاریت هست
چاره ی خود کن اگر بیچاره سوزی همچو توست
وای بر جان تو گر مانند خود یاریت هست
بار حرمان بر نتابد خاطر نازک دلان
عمر من بر جان وحشی نه اگر باریت هست  ( وحشی بافقی )


پ.ن: بعد از این ما و سر کوی دلارای دگر!    با غزالی به غزلخوانی و غوغای دگر

پ.ن: این هم یه بیت برای ماه رمضان:
میگن روزه گرفتی و دیگه غزل نمی نوشی     بمونه این آخرین غزلم واسه افطارت!

 
 
 |    نوشته شده توسط عارف
 
 
   
 
 

بهتر ازین

میفکن بر صف رندان نظری بهتر ازین
بر در میکده میکن گذری بهتر ازین
در حق من لبت این لطف که می فرماید
سخت خوبست ولیکن قدری بهتر ازین
آنکه فکرش گره از کار جهان بگشاید
گو درین کار بفرما نظری بهتر ازین
ناصحم گفت که جز غم چه هنر دارد عشق؟
برو ای خواجه ی عاقل، هنری بهتر ازین؟
دل بدان رود گرامی چکنم، گر ندهم؟
مادر دهر ندارد پسری بهتر ازین
من چو گویم که قدح نوش و لب ساقی بوس
بشنو از من که نگوید دگری بهتر ازین
کلک حافظ شکرین میوه نباتیست بچین
که درین باغ نبینی ثمری بهتر ازین ( حافظ )

پ.ن:این روزا دنیا واسه من از خونمون کوچیکتره، کاش می تونستم بخونم قد هزار تا پنجره
پ.ن:تا حالا سعی کردم بهترین اشعار رو از شاعران گمنام انتخاب کنم ولی مگه میشه از این غزل حافظ گذشت؟
 
 
 |    نوشته شده توسط عارف
 
 
   
 
 

نگذارند

ما  را  گلی  از  روي  تو  چيدن   نگذارند
چيدن چه خيالست كه ديدن نگذارند
صد شربت شيرين ز لبت تشنه لبان  را
نزديك  لب   آرند  و چشیدن  نگذارند
گفتم شنود مژده ي دشنام تو   گوشم
آن  نيز  شنیدم  كه شنیدن  نگذارند!
زلف  تو  چه امکان  کشیدن  كه  رقيبان
سر  در  قدمت نیز  کشیدن  نگذارند
بخشای بر آن مرغ كه خونش گه بسمل
بر  خاك   بریزند   و    تپیدن  نگذارند
دل شد ز تو صد پاره و فریاد كه اين قوم
نعره  زدن  و   جامه   دریدن  نگذارند
!
مگريز كمال از سر زلفش كه در اين دام
مرغی  كه  در  افتاد  پریدن   نگذارند. ( کمال خجندی )

پ.ن: آسمون سنگی شده  ، خدا انگار خوابیده  ،  انگاری از اون بالا ،  گریه هامو ندیده
 
 
 |    نوشته شده توسط عارف
 
 
   
 
  بگذارید بگریم به پریشانی خویش
که به جان آمدم از بی سر و سامانی خویش
غم بی همنفسی کشت مرا در این شهر
در میان با که گذارم غم پنهانی خویش؟
اندرین بحر بلا ساحل امیدی نیست
تا بدان سوی کشم کشتی توفانی خویش!
زنده ام باز، پس از این همه ناکامیها
به خدا کس نشناسم به گران جانی خویش
گفتم : ای دل که چو من خانه خرابی دیدی؟
گفت: ما خانه ندیدیم به ویرانی خویش
ما به پای تو سر صدق نهادیم و زدیم
داغ رسوایی عشق تو به پیشانی خویش
" اطهری" قصه ی عشاق شنیدیم بسی
نشنیدیم کسی را به پریشانی خویش (علی اطهری کرمانی)


پ. ن: به خاطر نظر اولین دوستمون "فاطمه" جان تصمیم گرفتم شعر قبلی رو پاک کنم. این شعر هم برای تشکر از نظر عزیزی چون فاطمه به او تقدیم میشه. سپاس.
 
 
 |    نوشته شده توسط عارف
 
 
   
 
 

شام دلگیر

باز روز آمد به پایان شام دلگیر است و من
تا سحر سودای آن زلف چو زنجیر است و من
دیگران سرمست در آغوش جانان خفته اند
آنکه بیدارست تا صبح مرغ شبگیر است و من
گفته بودم زودتر در راه عشقت جان دهم
بعد از این تا زنده باشم عذر تاخیر است و من!
هر گرفتاری کند تدبیر استخلاص خویش
تا گرفتارش شوم پیوسته تدبیر است و من

منعم از کوشش مکن ناصح که آخر میرسم
یا به جانان یا به جان میدان تقدیر است و من
تا نویسم شِمّه ای از شرح درد اشتیاق
از سر شب تا سحر اسباب تحریر است و من ( ایرج میرزا )


پ.ن: با تموم درداش من عاشق این شبای دلگیرم:
الهی سحر پشت کوه ها بمیره
خدا این شبا رو از عاشق نگیره

 
 
 |    نوشته شده توسط عارف
 
 
   
 
 
تو و من

تو و با لاله رويان ، گل ز شاخ عيش چيدن ها
من و چون غنچه ، از دست تو پيراهن دريدن ها
تو و چون بخت سركش ، از من مسكين رميدن ها
من و چون اشك حسرت ، در پيت هر سو دويدن ها
من و از طعنه ي هر خار چون بلبل فغان كردن
تو و در دامن اغيار ،  چون گل آرميدن ها
من و پيوند مهر از جان بريدن ، در هواي تو
تو و از مهربانان ، رشته ي الفت بريدن ها
من و همچون غبار از ناتواني ره نشين گشتن
تو و همچون صبا ، بر خاك من دامن كشيدن ها
به من بفروش ناز اي تازه گل چندان كه ميخواهي
كه تا جان و دلي دارم من و نازت خريدن ها

اگر غير از حديث يار و جز ديدار او باشد
چه حاصل جز ندامت ، از شنيدن ها و ديدن ها
"رهي" آخر ز غوغاي رقيبان رفتم از كويش
من و بار دگر از دور ، آن دزديده ديدن ها! (رهي معيري)

پ.ن: اين شعر تقديم به عزيزي كه پستش رو به من تقديم كرد. تقديم به م...
 
 
 |    نوشته شده توسط عارف
 
 
   
 
 
دنیای درد
 
بمان ای شب که تنهائی و بیداری دلم خواهد
برو ای مه که اندوه شب تاری دلم خواهد
بیا ای غم بیا ای مونس شب های تار من
که امشب از تو همدردی و همکاری دلم خواهد
بسوز ای جان که جانی آتش افروز آرزو دارم
بکاه ای تن که رنجوری و بیماری دلم خواهد
خدا را ای عزیز جان نگاهم کن نگاهم کن
که از تیر نگاهت ضربتی کاری دلم خواهد!
بیازار و برنجانم بسوزان و بگریانم
که سوز و اشک و آه و ناله و زاری دلم خواهد!!
کنار و بوس و آغوش تو ارزانی به بیدردان
که من دنیای دردم عاشق آزاری دلم خواهد!
غم عشقی کرامت کرده ای جان و دل ما را
که حق نشناسم ار یک ذره غمخواری دلم خواهد
رهایی جستم از هر قید و آزادی ز هر بندی
ولی در بند گیسویت گرفتاری دلم خواهد
بجز روی تو و موی تو و چشم نکوی تو
ز هرچ اندر دو عالم هست بیزاری دلم خواهد (قهرمان یزدانبخش)

پ.ن: اگه دوستم دارید از این پست کپی برندارید! (حلالتون نمیکنم !!!) ممنون.

 
 
 |    نوشته شده توسط عارف
 
 
   
 
 
چشم گریان

از آن تر شد به خون دیده دامانی که من دارم
که با تر دامنان یارست جانانی که من دارم
اگر با من چنین باشد نگارم ، عاقبت دانم
ازین بدتر شود حال پریشانی که من دارم
ز مردم گرچه میپوشم خراش سینه ی خود را
بدل پیداست از چاک گریبانی که من دارم
کشم تا کی شب هجران، اجل گو قصد جانم کن
نمی ارزد به چندین دردسر ، جانی که من دارم
مپرس از من که ویران از چه شد غمخانه ات وحشی
جهان ویران کند این چشم گریانی که من دارم (وحشی بافقی)

پ.ن: قصه ی ناگفته ام من    تو بیا روایتم کن... .
 
 
 |    نوشته شده توسط عارف
 
 
   
 
 

بشکستی  آن  دلی  را  که  شکسته  بد ز عشقت
ز چه رو به خویش بالی؟ که شکسته ای شکستی!

 
 
 |    نوشته شده توسط عارف
 
 
   
 
  ميخواستم تمام ابيات اين شعر رو قرمز كنم چون همه اش زيباست اما با اين حال...

نيستي

چنان دل كندم از دنيا كه شكلم شكل تنهاييست
ببين مرگ مرا در خويش كه مرگ من تماشاييست
مرا در اوج ميخواهي تماشا كن ، تماشا كن
دروغ اين بودم از ديروز مرا امروز حاشا كن
در اين دنيا كه حتي ابر نمي گريد به حال ما
همه از من گريزانند تو هم بگذر از اين تنها
فقط اسمي به جا مانده از آنچه بودم و هستم
دلم چون دفترم خالي قلم خشكيده در دستم
گره افتاده در كارم به خود كرده گرفتارم
به جز در خود فرو رفتن چه راهي پيش رو دارم
رفيقان يك به يك رفتند مرا با خود رها كردند
همه خود درد من بودند گمان كردند كه هم دردند
شگفتا از عزيزاني كه هم آواز من بودند
به سوي اوج ويراني پل پرواز من بودند (اردلان سرفراز)

اه هستي جز تمناي تو نيست
اه لذت جز تماشاي تو نيست
يك نفس دور از تو باشم مرده ام
زندگي جز مرگ در پاي تو نيست

 
 
 |    نوشته شده توسط عارف
 

pctfx3.3

Desert Float Template

Interactive Multimedia CD Catalogue گروه طراحي چندرسانه اي وبلاگ رسانه گشت و گذار در دنياي رسانه هاي ديجيتال Medium Blog - Digital Media World قالبهاي رايگان سايت و وبلاگ Advanced Persian Blog Templates

اطلاعات مربوط به كارگاه طراحي قالب: Professional Web Site Design Center Template Design Workshop, دانلود قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, جزئيات قالب هاي رايگان Template Design Workshop, وبلاگ كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, جستجوي قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, تماس با كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, درباره كارگاه طراحي قالب

اطلاعات مربوط به گروه طراحي چندرسانه اي: Web Development Department - Multimedia Design Group , بخش توسعه وب - گروه طراحي چند رسانه اي Web Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي وب - گروه طراحي چند رسانه اي Multimedia Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي چند رسانه اي - گروه طراحي چند رسانه اي Blog - Multimedia Design Group , وبلاگ - گروه طراحي چند رسانه اي

اطلاعات مربوط به تكنوراتي: pictofxt Farsi Blog Porteghal Domain Registration

میزبانی میزبان هاست دامین دامنه دومین